شب یلداست و من اولین لحظه های آغاز بودنت را می ستایم![]()
سلاله جووووونم تولدت مباااااارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مادر جوانی که به سرطان مبتلا بود و اوضاع وخیمی داشت بعد از درمان های اولیه از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت.وقتی وارد خانه شد روی صندلی آشپزخانه نشست. پسرش بدون این که به آشپزخانه وارد شود در درگاه ایستاد و با کنجکاوی به موهای ریخته ی مادرش نگاه کرد.
در حالی که مادر سعی می کرد حرف هایی به زبان بیاورد تا وضع موجود را برای پسرش توجیه کند پسر مادرش را در آغوش گرفت. مادر در جواب نگاه های معنی دار و پرسشگر پسر تنها توانست بگوید : "من هنوز امیدوارم که خوب شوم"
پسر کوچک از جا برخاست و با صداقت به مادر گفت : "موهایت ریخته اما قلبت همان قلب مهربان و امیدوار گذشته است"
مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود با خود زمزمه کرد :
«امیدواری بهترین و کوتاهترین راه درمان است و تنها پاسخی ست که می توان به نگاه امیدوار داد؛ هر چند که پایان تلخ و بی نتیجه باشد...»
امروز روز توست... تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
ـ این روزها سلام کردن یا نکردن هیچ اهمیتی نداره.
ـ این روزها بچه های پاتوق تلسکوپی شدن و یادشون رفته پاتوق تو این سردی هوا سرما میخوره.
ـ این روزها بچه ها حال و حوصله ی نظر دادن تو وبلاگ ها و ندارن.
ـ این روزها بازار نمکدون های کلاسی با موضوعات عجیب غریب داغ شده!!
ـ این روزها دوباره روزهای بارونی اومده تا غروب های جمعه رو دلگیرتر از همیشه کنه.
ـ این روزها دانشگاه داره روزهای بی همایش و تلافی میکنه.
ـ این روزها پروانه های دور سالن پروانه دیگه جلب توجه نمیکنن.
ـ این روزها چقدر الافی های دانشگاه کم شده.
ـ این روزها چقدر درس خوندن برام سخت شده.
ـ این روزها به این فکر میکنم که این ترم هنوز شروع نشده داره تموم میشه.
ـ این روزها تعیین تاریخ امتحان های حذفی عجب دردسری شده.
ـ این روزها حجم درس های نخونده حتی بهم اجازه فکر کردن و گریه کردن هم نمیده.
۲۹ آبان:
کامران محمدی عزیز، پاتوقی گرامی،
نماینده با لیاقت، شاعر جوان
تولدت مبارک
تبریک دست خالی ما رو بپذیر ما به یادت بودیم!به امید بهترین ها برات![]()
امضا"
پاتوقی ها![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوستای گلم ، خوبین همتون؟
خیلی وقته که وبلاگمون اون گرما و جنب و جوش همیشگی رو نداره ، علتشم بر میگرده به اینکه همه ی اعضامون تلسکوپی شدن و تمام تمرکزشون صرف اونجا کردن! از این بابت از همتون عذرخواهی میکنم ، واقعا" شرمندم!
اما به همتون قول میدم به زودی زود با دست پر و مطالب جالب برگردیم...
من دارم میرم ، ولی زودِ زود میام ، منتظر باشید
فعلا"...
البته این مطلب به بهانه ی روز کودک تو این مجله نوشته شده بود اما آوردنش برای معرفی این مجله خالی از لطف نیست!
کودک:بچه،طفل،تنها موجودی که دوست دارد آدم بزرگ باشد،قدیم ها با کلاه قرمزی و زیزیگولو مشکلش حل میشد،آدم کوچک،فرشتک
اسباب بازی:آنچه کودک از داشتنش احساس شادی میکند،چیزی که با آن بازی شود،ملعبه،همه یک دوره با ان بازی کرده اند.
عروسک:عروس فسقلی،عروس قلابی،عروسی که در مغازه به فروش میرسد،عروسی که با ان بازی کنند،عروس مرده،عروس کوچولو،(از بچگی برام سوال بود که چرا دامادک نداریم!واقعآ چرا؟!)
بابا:آن که مامان نیست،پدر،کسی که دست در جیبش میکند،آرنولد خانگی کودک،مایکل شوماخر کودک،همسر مامان،کسی که آب داد!،پاپا
مامان:همسر بابا،مامی هم گفته شده،کسی که برای بچه به به فراهم میکند و برایش لالایی میخواند و بچه را بزرگ میکند ولی بچه هیچکدام از این کارها را با او نمیکند.
به به:طعام کودک،ماکول طفل،غذای بچه ،آنچه به صورت هواپیما وارد دهان کودک میشود.
ازدواج:برای یک کودک خیلی زود است که به این فکر کند،نوعی خاله بازی شیرین.
تلویزیون:پیشنهاد ما این است که کودکانتان را از اینجور فضاها دور نگه دارید،مرسی.ولی به هرحال کارتون پخش کن.
امان از دست تو ای دانشگاه و فغان از دست تو ای روابط سرد...
این مطلبی که دارم مینویسم اصلا شیرین و جذاب نیست پس اگه دنبال تفریح سالم میگردین بهتره نخونیدش...
چرا؟واقعا چرا؟چرا من اینطوریم؟! چرا ما اینطورییم؟چرا نمیتونیم خودمون باشیم همون طورکه واقعا هستیم و نیستیم!
چرا هر کدوم از ما با یک صورتک میاد دانشگاه و وقتی وارد کلاس میشه نمیشه صورتشو دید؟
چرا باید بازیچه کارگردان بود،تا نقش اول تراژدی زوال خود باشیم و تماشاگرانش عزیزانمان باشند (همکلاسی هایمان) وندانیم باید خندید یا گریه کرد به حال با ارزش ترین لحظه های عمرمان که چه ساده میگذرد...
ما اسیر شده ایم.اسیر لجبازی خودمان که ای کاش...واسیر دست دیگران.ولی می تونیم باندیشیم که چرا؟
میتوانیم برخیزیم تا نبازیم و بمانیم و بسازیم بنایی عظیم از مهر و دوستی که سقف ندارد و پنجره های آن رو به تجلی باز است،به خالقی که بنای هستی را بر محبت و عشق نهاد وخواست از ما که دوست بداریم همدیگر را و یاد بگیریم این دوس داشتن را و بیاموزیم آن را به گل هایی که میشکفند هر سال با کنکور و به این بهشت گمشده می ایند میان درختان در هم رفته ی ویتامین سی دانشگاه که حتی آنها هم متحیرند که چه ساده این گلها پژمرده میشوند و تنها اثری که از آنها میماند یادیست در دستان بادی که میوزد و میبرد با خود گلها را و رها میکند در حوضی که زیاد هم غریبه نیست با ما که شاید با اشکهای همین درختان گریسته به حال ما است که جاریست رو به سیاهی،تباهی،.... ومیبرد با خود احساساتمان را...
عروس خانم دوشيزه shirin_sooskesiah آيا وکيلم شما را به مهر :
- گوگل عدد سکه بهار آزادي
- يک وب کم
- سند يک سايت اينترنت اختصاصي دات کام
- يک مودم DSL
- اينترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!
- LCD و شمعدان
- يک هدست بي سيم
- چهارده روم اختصاصي به نيت چهارده ...
- پنج گيگا بايت ميل باکس اختصاصي به نيت پنج ... به عقد دائم آقاي feri_ferferi در بياورم ؟
- جمعيت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
- حاج آقا : براي بار دوم آيا وکيلم ؟
- جمعيت : عروس رفته ويروس کش آپديت کنه!!
- حاج آقا :!!!BUZZ
- براي بار سوم خفم کردي آيا وکيلم ؟
- عروس : با اجازه بزرگترهاي Room بله!!
بچه ها فکر میکنم یادتون رفته بحث هایی که تو کلاس مطرح میشه واسه اینه که هر کسی که دوس داره حرف بزنه تا با دیدگاه های جدیدی آشنا بشیم لازم نیست نظر همدیگه و قبول داشته باشیم اصلآ اگه همه نظر هاشون شبیه هم باشه که نمیشه!!اما لازمه به نظرات همدیگه احترام بذاریم و با خونسردی نظرهای هم کلاسی هامونو بشنویم حتی اگه به نظرمون اشتباهه!!
تابلوی شام آخرلئوناردوداوینچی:
لئوناردوداوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد ;می بایست نیکی را به شکل عیسی مسیح و بدی را به شکل یهودا ، از یاران مسیح ، که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به محل کارش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت .تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود ;اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روز ها جستجو ، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است ، به کلیسا آوردند ;دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع ، داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد ، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلا دیده ام "
داوینچی با تعجب پرسید "کی؟!"
"سه سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پررؤیایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی شوم!!"
بگشاييم كفتران را بال!
بفروزيم شعله بر سر كوه!
بسراييم شادمانه سرود!
وين چنين لا هزار گونه شكوه
مهرگان را به پيشباز رويم!
رقص خوش پيچو و تاب پرچمها
زير پرواز كفتران سپيد،
شادي آرميده گام سپهر،
خنده نو شكفته خورشيد،
مهرگان را درود مي گويند:
گرم هر كار، مست هر پندار،
همره هر پيام، هر سوگند،
در دل هر نگاه، هر آواز،
توي هر بوسه،روي هر لبخند،
بسراييم :
مهرگان خوش باد.
شعر مهرگان نو
ه.ا سايه – رشت،10 مهر 1330
آخرای کلاس تاریخ بود که همهمه ای بین بچه ها به پا شد و پخش شدن خبر بین بچه ها بحث داغ کلاس و به حاشیه می برد.
خبر خبر: حلیمه غضنفری انتقالی گرفته داره میره! کجا؟!
دانشگاه شهید بهشتی تهران
به خاطر تمامی لحظه های با هم بودن
،با هم خندیدن
،با هم گریستن
(البته هنوز به گریه نرسیده بودیم)،الافی های دانشگاه
،با هم امتحان دادن
،با هم جشن ۷سین گرفتن
و خلاصه تک تک روزهایی که با هم گذروندیم![]()
برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
موفق باشی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برنامه امتحانات ترم در زیر نوشه شده ، اگه نظر در باره جابجایی دارین تو نظرات مارو مطلع کنید!
زمان شروع همه ی امتحانات ساعت 11 صبحه!
19/10/88 آناتومی سر وگردن
21/10/88 اندیشه اسلامی 2
23/10/88 تاریخ اسلام
26/10/88 فیزیولوژی 1
28/10/88 زبان تخصصی 2
30/10/88 جنین شناسی
3/11/88 نورو آناتومی
5/11/88 بهداشت 1
سریعتر تغییراتو بگین ، چون میخوایم شنبه به همه پرسی بذاریم و قطعیش کنیم!
من صبح روزی به دنیا آمده ام که خورشید نور نداشت.
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تن زغال نمره ی 9 بار زدم.
رئیس ریزه ام گفت :"ها ماشالاه!خوشم آمد."
تو شانزده تن بار می زنی و به جایش آن چه داری
این که یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس!دور روح ما را خیط بکش.
که ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند.
من یک مشتم آهن است ، آن یکیش فولاد
اگر مشت راست ، بهتان نگیرد ، مشت چپم می گیرد،
بعضی ها معتقدند ، که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده،
از عضله و خون و پوست و استخوان،
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی.
تو شانزده تن بار می زنی و آن چه به جایش داری
این که یک روز پیر تری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس!ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم.
ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
به مناسبت عملیات انتحاری حادثه کوی دانشگاه و پس از افتادن آسیاب از آب!!!
و روز چهارشنبه پنجم مرداد رئیس دم ظهر بر مرکب محقر دولتی نشست و به کران حوزه ریاست باز آمد با حشم و ندیمان و چاپلوسان و متملقین بسیار قلیل و هیچ خوراک دیده نمی شد که تا چاشتگاه مشغول مضغ و بلع بودند و مابقی روز را به سفارش سجادی طبیب به رژیم خواهند گذراند.
ابولعلا فلاح متشرع را دیدم که بسیار نامه آورد تا به توقیع موکد گردد.از قضای آمده پس از کار مشقت بار فراوان و گزاردن نماز (امیر)لختی به استراحت در نمازخانه گذراند و در این هنگام بود که مشتی ناآگه نفوذی لعین در پی ارتکاب بزه بودند و حراست را خبر نه! ناگه بدیدند که از تیزهوشی و فراست مادر سلام عزیز مشتی اقلام آتش باره و محترقه از آن بی خبران مذکور ضبط آمد و امیر را خبر کردند و امیر از آن جهان آمده از رقت وجودی خود، آنان را بخشید؟!! کثرت طبیبان بود که گرد رئیس می گشتند ، همچون گردیدن سرگین غلتان به دور شیرینی و خیره خیر آموکسی سیلین بود که تجویز می شد و کثرت صدقات بود که از مادر سلام و حراستی و کارمند داده می شد که خدای جل و علا را شکر که تا قرنی دیگر هیچ تحول در این بهشت گمشده رخ نمی دهد و ما نیز به کار بی وقفه خود (که همان علافی و بی کارگی باشد)ادامه خواهیم داد تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
نویسنده: یکی از همکلاسی ها
امروز ۲۳ شهریور و تولد دکتر افسانه آقاجان پور همکار سابق ما در پاتوق است![]()
![]()
![]()
افسانه جون تولدت مبااااااارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتم کمد و ردیف میکردم ،کتابهای ترم قبل کنار میزدم تا جا برای کتابهای جدیدم باز بشه که اولین شماره تلسکوپ(البته برای ما اولین شماره)با این جمله "کوچولو به دنیای جدیدت خوش اومدی"نمیدونم از کجا پیدا شد!نمیدونم به خاطر یادآوری روزهای اول دانشگاه و پخش شدن تلسکوپ تو تالار بود یا در رفتن از تمیز کردن کمد اما به هر حال ورداشتم رفتم یه گوشه دوباره خوندمش و به این فکر کردم که دنیای آدم بزرگ ها هم مگه خوش آمدگویی داره؟!آدم بزرگهایی که همیشه خدا دلتنگن،دلتنگ چی،کی میدونه؟! آدم بزرگهایی که حالم از یکنواختی روزهاشون به هم میخوره.
چقدر دلم برای آرزوهای کودکیم تنگ شده،آرزوهایی که نمیدونم کجای زندگی این روزهام گم شدن!تاحالا فکر کردین دنیای بچگیمون چه رنگی بوده حالا چه رنگیه؟!انگار از اون همه رنگ شاد خسته شدیم و یه سطل رنگ سیاه پاشیدیم رو همه شون.خدایا ناشکر نیستم اما دل خوشی های این روزهام خیلی کم اند،خیلیی....شاید واسه همینه که انقد به روزهای گذشته برمیگردم و دوس دارم تو همون روزها زندگی کنم.اما وقتی از این فکرها میام بیرون و میرسم به نتیجه گیری میبینم اون دوست درس میگه همه ی این ها یعنی زندگی،آره درست میگه این ها عین زندگین!میبینم دارم حال و از دست میدم پس جبر داس دروگر وقت حکم میکنه
طبع ام را با سلیقه آدم بزرگها سازگارکنم
و پا در اين نوع زندگي بگذارم تا شايد بتوانم زندگي كنم ..نه حتماً مي توانم ...
امروز ۲۲ شهریور تولد دکتر هدی توکلی...
هدی جون تولدن مبااااارک![]()
![]()
بالاخره تابستون هم با همه ی خاطره های تلخ و شیرینش داره تموم میشه و از فردا باید دوباره بریم دانشگاه. حالا این اتفاق چقدر برای دوستان خوشایند باشه رو نمیدونم ولی آش خاله ست دیگه ، چه بخوایم چه نخوایم توفیقیه که نصیبمون شده!
خیلی ها از جمله خودم برای 136امین بار تصمیم گرفتن که درس خون بشن و از ترم جدید متحول بشن اما طبق اخبار رسیده مثل اینکه این تحول در شکل ظاهری بعضی از همکلاسی ها ی XX بیشتر مشهود خواهد بود تا درسشون! میگی نه فردا خودت دقت کن! ( البته به آن دسته از دوستان محترم که کروموزوم نامادری Y رو از پدر گرامشان به ارث بردند توصیه میشه از دقت و کنکاش در چهره ی همکلاسی مونث خود به علت مشکلات شرعی اکیدا" خودداری کنند!)
قابل توجه دوستان شاعر پیشه: از اونجایی که قراره کلاسا تو ساختمون پروانه برگزار بشه از آوردن شمع و گل و ..... پرهیز کنند چون ممکنه کلاس آناتومی به شب شعر تبدیل بشه!
همچنین به اون دسته از همکلاسی هایی که با اومدن ورودی های جدید دوباره یاد بومی گزینی و اومدنشون به این «بهشت گم شده» افتادند توصیه میشه که جز دعا کردن مسوولین این امر ، کسان دیگر (مثلا" خانواده آن بزرگواران) رو دعا نکنن و دعاهاشونو هدر ندن ، مخصوصا" حالا که تو سال اصلاح الگوی مصرف هستیم!
کلام آخر:
وعده ی ما ، فردا 21 شهریور 1388 ، مقابل درب ساختمان پروانه ، ساعت 8 بامداد
تولد دکتر زهرا حدادی
زهراجووووووون تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درباره الی
وقتی تو سالن سینما نشستی و داری درباره ی الی و میبینی انگار حالاحالاها میتونی همونطور که نشستی بشینی و فیلم و ببینی.کارگردان ۴شنبه سوری علاوه بر اینکه نشون داده کارگردان خوبیه نشون داده مردم ما هم بد سلیقه نیستن،فرق فیلم خوب و بد و میدونن و تنها دلیل پرفروش بودن فیلم های کمدی تو این سالهای اخیر نبودن فیلم درام خوبه.
واقعآ این فیلم هیچ ایرادی نداره؟!حتمآ داره اما چرا کسی ضعف ها و نمیبینه؟!ضعف های فیلم اجازه بروز پیدا نکردن طبیعی حرف زدن بازیگرها و نوع فیلمبرداری ریتمی به فیلم داده که به شما فرصت توجه به جزئیات و نمیده .همه چیز با دروغ های سپیده(گلشیفته فراهانی) شروع میشه اما در اخر فیلم دیگه بهش اجازه دفاع و شاید باز هم دروغ های روتین داده نمیشه.انقدر به بازیگرهای فیلم که از طبقه متوسط جامعه هستن نزدیک میشی که وقتی صابر ابر وارد فیلم میشه انگار تو هم برای خلاص شدن از این شرایط نگرانی.البته بعضی ها به پایان فیلم ایراد گرفتن چرا انقدر تلخ،ایا نمیشه به پایان یه زندگی تلخ امیدوار بود؟!شاید تمام ماجرای الی تو این جمله شهاب حسینی که میگه یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است،خلاصه بشه.شاید پایان تلخ الی تنها چاره او برای پایان دادن به یک تلخی بی پایانه اما اخر فیلم ما هنوز نمیدونیم الی بعد از بادبادک بازی به خاطر نجات آرش رفت یا به تصمیم خودش و این خودش جالبه!! و از همه مهمتر اینکه آیا در باره الی با یه پایان خوش فیلمی به کارگردانی اصغر فرهادی بود؟!
و نکته آخر اینکه فیلمی که این همه حرف و حدیث داره و کلی منتقد و به نوشتن درباره ش وادار کرده حتما" ارزش دیدن ،حداقل برا یه دفعه رو داره.
امروز ۱۵ شهریور تولد دکتر نشاط رودباری....
نشاط جون تولدت مبارککککککک![]()
![]()

از آنجا که نویسند گان این وبلاگ همگی از نخبگان سیاسی دانشگاهی به حساب می آیند تصمیم بر آن شد اخبار سیاسی را بصورت بی طرف منعکس کنیم...
_ یکی از عکس های خبر ساز هفته های اخیر این عکس بود...

در این عکس نکات جالبی وجود دارد.اول آینکه دو تن از شخصیت های مهم سیاسی که با هم ...... قبلی داشته اند خیلی عاشقانه به هم سلام میکنند.
اما یکی از نکات اصلی این عکس نشستن آقایان لاریجانی در دو سمت ریئس جمهور است.این دو که یکی ریئس مجلس شورای اسلامی و دیگری ریئس قوه قضایی میباشد برادر هستند و از همه مهمتر از خطه مازندران و از شهر شهید پرور و حماسه ساز هزار سنگر یعنی آمل میباشند.البته باید ذکر شود که بعضی از آملی نماها در یک اقدام غیر فرهنگی پس از آمدن این عکس در رسانه ها بابل را بابل کنار خطاب کردند که عاملان این سناریو توسط نماینده بابل در مجلس محکوم شدند.
_
ـ گزینه پیشنهادی برای تصدی وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی یعنی خانم وحید
دستجردی برنامه خود را به مجلس ارائه داد که این برنامه در پنج بخش
اصلی و بیست بند آمده بود که مهمترین آنها به شرح ذیل میباشد :
۱.تغییر شیوه آموزش و برنامه آموزشی در کلیه گروه های پزشکی(خوشحال باشید بابلم رفرم میشه البته خدا کنه فقط از اینی که هست دفرمه تر نشه!)
2. ایجاد شهرهای دانش و سلامت(خوبه بابلسر که از بابل جدا شد مام جدا میشیم)
3.حمایت از مراکز تحقیقاتی در عرصه های نوین پزشکی(گفتن عرصه نوین پزشکی پس بچه های stem cell & neuroscience به خودشون نگیرن...)
4.بهره برداری از نخبگان سلامت کشور شامل جذب، بکارگیری و ارتقای بهره مندی از ظرفیت آنها(ما که آخر تعریف نخبه رو از زبونه هیچ ارگان دولتی ای نفهمیدیم چه برسه به نخبه ی سلامت)
5.ارتقای کیفیت بیمارستانهای دانشگاهی، بهبود وضعیت معیشتی و امکانات رفاهی اعضای هیئت علمیه(خوب لابد میخوان تو بیمارستانا رخت چرکارو با تاژ بشورن چون خانوما تاژ رو واسه کیفییتش میخرن!واسه هیئت علمیه هم که لابد اتاقاشونو جدا میکنن که دعواشون نشه مثل قوجق و حلال خور خودمون...)
6.گسترش عدالت آموزشی و ایجاد فرصت های برابر آموزشی مادام العمر برحسب جنسیت و طبقات اقتصادی و اجتماعی(عدالت که همین الانم برقراره و شکی ام توش نیس...)
در یکی از بخش ها نوشته شده بود "ارتقای بهداشت روانی و جسمی دانشجویان"(حتما تازه فهمیدن هذیان عشقی چیه و در پی درمانشن!!!)
راستی اگه شما وزیر بهداشت میشدید چه میکردید؟؟؟
- زير تير چراغ برق نشسته بودند؛ سر يكي از خيابانهاي فرعي كه مي رسيد به بزرگراه. مرد سرش را بين دست هايش گرفته بود و زن، بچه ي روي زانوهايش را نرم تكان مي داد. جلوتر كه پارك كرديم همه دست به جيب شدند و چند توماني برايشان جمع شد. مرد گفته بود بخاطر يك ماه عقب افتادن كرايه خانه و بعد از كلي داد و فرياد انداخته شان بيرون. گفته بود رحم نكرد به ام.
- غر مي زد؛ بلند بلند. از همان اول كه در تاكسي را بست، شروع كرد به بد و بيراه گفتن. لابه لاي حرف هايش معلوم شد فوق ليسانس روانشناسي دارد و كارمند دفتر ازدواج و طلاق است و به زور با ماهي 400 هزار تومان زندگي اش را مي چرخاند. دختر جوان اسم طلاق را كه شنيد شروع كرد به پرس و جو كردن و مرد گفت كه با 5 ميليون تومان يك ماهه طلاق ميگيرد. زن و مرد كه چند متر جلوتر پياده شدند ، راننده گفت:((جوان است خدا بهش رحم كند.))
- قفل عصايي را توي دستش مي چرخاند و روي كاپوت زد. پسر هم به تلافي، چند لگدي نثار مرد كرد و دعوا بالا گرفت. حالا ترافيك بزرگراه چند برابر شده بود. مرد و پسر جوان به جان همديگر افتاده بودند. از كنارشان كه رد شديم زن گفت)): كاش به هم رحم مي كرديم.))
- عادت بعد از ظهرهاي تابستانش بود. پاهاي پير و چروكيده اش را مي گذاشت داخل حوض فيروزه اي زير سپيدارها و ساعت ها زير سايه شان مي نشست. مي گفت)):مي بيني اين درخت و سايه اش را.خدا حواسش بهمان هست.بهمان رحم كرده)).
- سالها از مرگش مي گذرد و هنوز هم اين حرفش توي گوشم مي چرخد؛خدا حواسش بهمان هست.بهمان رحم كرده...)).بهمان رحم كرده كه يك منجي براي روز مبادايمان نگه داشته كه درست روزهايي كه ديگر رحمي به خودمان و ديگران نداريم، روزهايي كه از زور و بي انصافي ديگران حال زندگي كردن نداريم، روزهايي كه بيدار شدن هر روزمان بيشتر شبيه يك تكرار دردآور است، يادمان مي افتد كه خدا بهمان رحم كرده و ((كسي))از بهترين هايش را برايمان نگه داشته.
ايثار قنواتي
منبع:همشهري جوان

